X
تبلیغات
فریاد

فریاد

خاموش
گفتم که سکوت ..! از چه رو ،لالی و کور ؟
فریاد بکش ، که زندگی رفت به گور ..
گفتا که خموش ! .. تا که زندانی زور ،
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور ..

بستم ز سخن لب ، و فرادادم گوش
دیدم که ز بیکران ، دردی خاموش
فریاد زمان ، رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ، مردم کاشانه بدوش !

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه .. طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بی کسان ، کشت ..شکست

دل زنده کنید،تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ..فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام !

نابوود کنید ،یأس را در دل خویش
کاین ظلمت درد گستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ..بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش .. 

 
غریب است و بیمار و تنها ، دلم

کجایی که جا مانده اینجا  ، دلم

ز جور تو نشکسته و بشکند

از این عشق فولادی اما دلم

من امشب صدا می زنم ناله را

مبادا غریبی کند با دلم

به حدی خبر دارم از درد هجر

که می سوزد از داغ فردا دلم

شب ممتد و رنج دنباله دار

پریشان منم ، نا شکیبا دلم

چه گویم من از سردی مهر او

که می لرزد از غم ، سرا پا دلم

افق دور و مه دور و او دورتر

به داد دلم رس ، خدایا دلم

شدم بینوا تا در این بی کسی

به حال دلم سوخت یکجا دلم

 
من فقط عاشق اینم
حرف قلبتُ بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمیتونم ...

من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببینم چه حالی داری ...

من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم ...

من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمُ
بزارم برای فردا ...

من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه‌ی دنج
موهای تو رو ببافم ...
 

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است....

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است...

بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست...

او در این معبر پر حادثه عاشق بوده ست...

صفت عشق اگر همدلی و همدردیست...

در رثایم بنویسید اری او خود صاحب عشق بوده ست...

بنویسید اگر او را شکستن در این عشق...

عاشقی مثل فرهاد و مجنون بوده ست...

مدح گویی و ثناخوانی اگر دین داریست بنویسید در این مرحله کافر بوده ست...

غزل عشق مرا بنویسید همه جا روی قبرم ...

بنویسید او خود عاشق بو ده ست...

 
طبال ! بزن .بزن !که نابود شدم
بر تار غروب زندگی ، پود شدم
عمرم همه رفت ، خفته در کوره ی مرگ
آتش زده استخوانم بی دود شدم

 

اگر زندگیست این مرگ ناقص دو صد بار میکشتم این زندگی را
کما اینکه این زور را داشتم من
همه اش خنده میزد بصد ناز و نخوت
بپاس همین خصلت احمقانه چه سود از حقیقت
که من در وجودش از آندم که شد آشنا با وجودم چو روزم ، تبه کن تو ،روز حقیقت

به مرگ تو من مخلص خاک گورم !
اگر میرسیدی به زور تو ، زورم !
ولی تف بر این قلب صاف صبورم !
که من جز حقیقت ز هر چیز دورم !
کنون این چنین زار و محکوم و عورم ؟
اسیر خدایان فسق و فجورم ؟
سرشکی نهان در نگاه سرورم
که پایمال شد زیر پایش غرورم !

 
نه جان مانده ، نه آثاری ز جانم :
کفن گم کرده ، مستی استخوانم !
اجل در کنج خانه ، لانه کرده :
خدارا ! زندگی ! آخر .. جوانم !

 

 
شده تابوت عشقم سینه ، فریاد !
فغان می بارد از فریاد هر یاد
سینه پوشیده ، دل ، پروردگارا
مگر من مرده ام ؟ ای داد و بیداد !

 
کوچه ی بدبختی بود...
کوچه ، نه ! بن بست بدبختی بود که بخاطر پوشانیدن وضع فلاکتبارش سقف
فلاکت بارتری به رویش کشیده بودند ! و مشتی خانواده ی گمنام در این بن بست زندگی می کردند.
تنها زینت این بن بست ، یک چراغ برق تصادفی بود که پاره ای از شبها
بن بست را اشتباهاً روشنی می بخشید
یک شب جلو دیدگان بچه های بن بست ،ولگردی بیگانه ،
چراغ برق تصادفی را با تیر کمان شکست...
و بچه های بن بست زار زار گریستند...
و کوچکترین آنها دوید بطرف خانه شان که
مادر... آخ مادر..آفتاب ما را شکستند...!

امیدوارم هیچ موقع  آفتابتون  نشکنه ...!!

 
ز بس نالیدم از دست زمانه
دلم بیزار شد پر زد ز لانه
بلم بودم من و ، دل بود پارو...
بلم در آب و پارو در کرانه !...

امشب بازم دلم شکست !
دلم شکست ..! اما مهم نیست..! 
چون نذاشت دل اون بشکنه ..!

 
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد .. !
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از طپش افتاد ..
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟!
گفت : نه ! باور کن ، نه ! ولی چون تو را واقعاً
دوست دارم ، نمی خواهم پس از آنکه کام از من
گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی به خود
هموار کنی . . .

 
پای میکوبید و میرقصید ...
لیکن من .. به چشم خویش می بینم
که میلرزید ..
می بینم که میلرزید و میترسید ،
از فریاد ظلمت کوب و بیداد
افکن مردم  :
 که در عمق سکوت این شب پر
اظطراب و ساکت و فانی ،
 خبرها دارد از فردای شور انگیز
انسانی !
و من .. هرچند مثل سایر رزمندگان
راه آزادی !
کنون خاموش ، در بندم !
ولی هرگز به روی چون شما
غارتگران فکر انسانی نمیخندم ! . نه ... من دیگر نمی خندم ...!

 
دلم از این همه گرفتاری ، این همه خون خواری و
تبهکاری ، گرفته بود رفتم . سراغ دوستم..گفتم :
بیا به خاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند
می بزنیم .
به زیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما
بود پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر
 نکشیده بودم که یک قطره آب ، از شکستگی یک
شاخه ی سر شکسته ، به دامانم فرو غلطید...با تعجب
از دوستم پرسیدم :
این قطره چه بود ؟ از کجا بارید ؟ در آسمانها
که از ابر خبری نیست..دوستم پاسخی داد ، که
روحم را تکان داد ، گفت : درخت رز است که
گریه میکند ! میخواهد به ما بفهماند !
که بی انصافها
لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!...

 

 

من اشک سکوت مُرده در فریادم
دادی سر و پا شکسته در بیدادم
اینها همه هیچ...ای خدای شب عشق

نام شب عشق را که برد از یادم ؟!

 
برس به دادم، ای خدا              که عشق دل فروش من

فکنده بار صد محن          کفن کفن ، بدوش من

به هر دری که حلقه زد          امید ژنده پوش من

صدای : نیست کس ، برو !          شکست در خروش من

گرفت یأس ، عاقبت          ز دست ، تاب و هوش من

بچنگ مرگ،خرد شد          چو پشت فقر ، پای من

طپیده در جنین خون          دل طپش گزای من

فسرده،مرده بی نفس          نفس شکن، صدای من

چه سر نوشت ظالمی !          خدای من...خدای من !             

 
در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر به بالینش
نهادم..گفتم پدر ! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت انجام ندادم ،
ولی .. باور کن پدر .. پس از مرگ تو ، هر روز ، گلهای اطراف گور تو
را با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد !..پدرم خندید ، خنده ای سراپا
درد ؛ خنده ای نا تمام و سرد ، که ناتمامی یک ناله ی آهسته تمامش
کرد.. آنوقت گفت :پسر خوب ، من با آمدن تو بر سر گورم ، کاری
ندارم..ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته
باش !. چون:زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، و من در
سرتاسر زندگی ، چه چیز با قوتی خوردم ، که تحویل زمین بدهم ؟..

 
رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با
سر گردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنائی مات ماه ، گردش
کنیم..
آسمان کاملاً صاف بود. مهذا ، پاره ابری سیاه ،صورت
نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید می کرد..گفتم:آسمان
به این صافی ، معلوم نیست ! این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه
میخواهد ؟. اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت :
آن ؟
 
ابر نیست ! عصاره است. عصاره ی ناله های پنهانی عشاق
واقعی است...روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد

عشق دروغ من و تو نباشد...


ولی عشق من دروغین نبود..!
 و امیدارم هیچ کدام از شما عاشق دروغین نباشید..

 

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد

نفس ، پژمرده در تنگ گلویم..
شده زنجیر غم ،هر تار مویم..
نمیدانم گناه از کیست ؟ از چیست ؟
خدایا !درد خود با که بگویم ؟!

 
خدایا باز منم بنده ی تو
 دلم بدجوری گرفته اصلاْ حوصله خودمم ندارم
حتی یه دل خوشیم ندارم که بهش فکر کنم..! 
راستی خدا میخوام بدونم  طبق چه معیاری حاله بنده هاتو میگیری 
 اصلاْ صدامو میشنوی..؟
خواهش میکنم واسه ۱ دقیقه دنیارو بزار کنار بیا ببین من چه مرگمه..!
اصلاً تا حالا فکر کردی که من چرا اینقدر به مردن علاقه دارم..؟
فکر کردی چرا روزی چند دفعه میام پیشت مینالم ..؟
فکر کردی که چرا حالم خرابه..؟
خدا دارم میمیرم..!
آخه مگه من بنده ی گناهکاری بودم..؟
چرا همش گیر دادی به من، چرا هی منو امتحان میکنی
تکلیفمو روشن کن.!
به خودت قسم:خسته شدم ،مگه این دل
صاحاب مرده ی من چقدر ظرفیت داره..؟ مگه چقدر میشه تحمل کرد..؟
خدا میخوام بیام پیشت ،دیگه از این دنیا بدم میاد
 این چه دنیاییه که پر از نامردی،نیرنگ،حقارت،ذلت و غمه ...!
 خدا جوون یه گله  از تو داشتم..یه گله ای که نه فقط من
بلکه خیلی ها داشتن:
چرا وقتی خواستی مارو به دنیا بیاری از ما چیزی نپرسیدی
نپرسیدی که ای بنده دوست داری به این دنیا بیای
نگفتی میخوام بیارمتون اینجا، که بهش میگن دنیا.
چرا نگفتی..؟
چرا نگفتی که  دنیات اینقدر زشته..؟
چرا نگفتی که دنیات بده..؟
چرا نگفتی آخه چرا.........؟؟

 

 
پروردگارا!این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مینویسد که
بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند.
بعظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند،همین حالا که این نامه را
به تو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش حتی برای تو
که تنها پناهگاه تیره بختانی ،امکان ناپزیر است...
میدانی، خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگانی تنهای من
شد صرفاً زائیده ی یک امر تصادفی است...
مگر زندگی جزء ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟...نه،
خدا ! بخدا نیست...
دوستان میگوییند:به زندگی درست نگاه کن،این نا امیدی چیست؟
میگوییند بی خیال قصه و غم.باید زندگی کرد مگر آدم چند بار به دنیا می آید..
ولی خدا تو بهتر از همه میدانی  که من از کودکی سوختم،چه بدبختی ها که کشیدم،
چقدر از غم و تقدیر نالیدم،زدم تو سر خودم که ای مردمان سنگدل،
ای مردمان انسان نما،بس است .،تو رو خدا بس است..!
آخر چقدر دلشکستن،بس نیست این همه جفا..؟
بس کنید !..

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد


به آغوشم فشردم،گفت ،مردم..
چه لذتها کز آغوش تو ،بردم..
شب دیگر در آغوشی دگر بود !
خدایا ! کاش کمتر می فشردم !...

 
هر بار که مرا میدید،ساعتها گریه میکرد!آخرین بار
که بسراغم آمد،دیوانه وار می خندید!وقتی حالت استفهام را
در نگاه من دید،با طعنه گفت:تعجب مکن که چرا می خندم،من دیگر
آن زن سابق نیستم!بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی،و من
های های گریستم!..
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی
سر گردان،در گوشه ی چشمش لنگر انداخت؟با طعنه گفتم:
بنا بود گریه نکنی.پس این قطره اشکها چیست؟اشک را با
دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:این؟این قطره،اشک نیست!نقطه
است!میفهمی،(نقطه)!این آخرین نقطه ایست که
با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم،به عشق
مردان،گذاشتم!من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!..
جز..به یکپار چگیشان در نا مردی!..

آخه من بیچاره که بین مرد ها هستم و مرد حساب می شوم  چه گناهی دارم
چرا همیشه و همه وقت، تر و خشک باید با هم بسوزند
د آخه چرا...

 
بمن می گفتند:فلانی عاشق است،برای رسیدن به
معشوق جان بر کف گرفته است.
می شنیدم:عاشق و معشوق یکدیگر را دوست دارند.
از این گفتن ها و شنیدنها چیزی درک نمی کردم
بتمام آنها می خندیدم.
اما...
از آن روزی که تو را دیدم
از آن لحظه که مهر تو در قلبم جا گرفت معنی عشق را
دانستم.
من عاشق بودم،تو اولین عشق زندگی من بودی
گواه من،گل یاسی است که برایت فرستادم.
ولی افسوس ...ای پول لعنت بر تو ...لعنت

 
من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه ام...
مستم اگر،یا گیج و سرگردان و مدهوشم!
اگر بیصاحب و بی چیز و ناراحت:
خراب اندر خراب وخانه بر دوشم!
اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد:
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم،
شما ای مردم عادی:
که من احساس انسانی خود را،
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان،
بی شبه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم:
                                 هزاران درد دارم!..
                                        درد دارم!..

 
من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش...
فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش...
فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار...
پاییز را میپرستم بخاطر عدم احتیاج،عدم اعتناش
به بهار...
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش...که
شب نا پدید می شود تا ماه فراموش نکند،حقیقت تلخی را که 
از او نور میگیرد..

خیلی ها رو دوست داشتم و دارم!آنهایی که با من ماندند
و یار و همدم من شدند تا الان هم همانهایی هستند که بودند
به معنای واقعیه دوست..!
اما آنهایی که با رفتنشان دلم شکست،!باز امیدوارم
خدا دلشان را نشکند...

 
خدایا میخوام باهات در مورده یه چیز خیلی مسخره،خیلی بد،آدم کش و... حرف بزنم.
خدا اینجا به این چیزه میگن پول،آره خدا جوون پول
آدم بی پول نه ارزشی داره..نه اهمیتی..نه دوستی..نه آشنایی
اصلاً ادم بی پول مرده حساب میشه.
ولی خدا میدوونی بدترین موردش چیه؟اینه که به خاطر پول دل آدمو میشکونن
روزی هزاران نفر دارن به خاطر بی پولی میمیرن
خدا آخه این چه رسمیه؟..آخه این چه قانونیه؟
آدمای پولدار هر روز پولدارتر میشن!
اما آدمای بی پول همینطور به روند بدبختیاشوون ادامه میدن
خدا ما که جز شما کسیو نداریم که پیشش شکایت کنیم..!
ولی تو رو جوون خودت قسم رسیدگی کن...نذار از اینی که هست بدتر بشه
 
باز کن!مادر ببین...از
باده ی خون مستم اخر!
خشک شد،یخ بست،بر دامان
حلقه،دستم آخر!
آخر ای مادر..زمانی من جوانی
شاد بودم؛
سر بسر دنیا اگر غم بود،من فریاد
بودم،
هرچه دل میخواست،در انجام آن،
آزاد بودم،
صید من بودند مهرویان و من صیاد
بودم،
بهر صدها دختر شیرین صفت
فرهاد بودم،
درد سینه آتشم زد،اشک تر شد پیکر من.
در باز کن مادر...منم
ای کاش میمردم و این حرفها که حرفهای دلم رو به زبون نمی اوردم
اما...اما دست خودم نیست دست دلمه
دلم بدجوری گرفته بد جور...مادر منم در باز کن....

 
ای آسمان!. باور مکن . کاین پیکر محزون منم.
من نیستم!..من نیستم!
رفت عمر من از دست من..
این عمر مست و پست من:
یکعمر با بخت بدش بگریستم،بگریستم!
لیک عمر پای اندر گلم،
باری نپرسید از دلم..
من چیستم؟من کیستم؟
 
بریز!..با توام ساقی..بریز ،پرکن از شراب سرخ این جام خالی را!
فراموش کن که از اول شب چند بار پر کردی و چند بار خالی شد،بریز!
بریز که این سکوت تیره بختی،که آنقدر بیرحمانه در شبستان زندگی وحشت
انگیزم رخنه کرده است،هرچه خون در عروق در هم بر هم وجود وحشی
و منقلب من بود،سرکشید،خورد!..بریز،باده بریز،ساقی!بگذار این شراب
سرخ در این شب سرسام گرفته،خون عروق یخ بسته ی من باشد!
بالاتر از ان،امشب من دلم میخواهد تا سر حد جنون مست باشم،برای
اینکه میخواهم چند کلام از دور،برای واپسین بار،با عشق گمشده ی خود
راز و نیاز کنم.راز و نیاز؟نه!میخواهم هرچه ناله ی سرگردان در پهنای نا متناهی
روح بر آشفته ام موج میزند،برای او بفرستم!اما..اما افسوس که مغزم یاری نمی دهد
ساقی تو بریز...

 
یک ساعت تمام،بدون انکه یک کلام حرف بزنم،
برویش نگاه کردم:
فریاد کشید که:خفه شدم!چرا حرف نمیزنی،؟
گفتم . نشنیدی؟!..برو!..