تبليغاتX
فریاد
فریاد

خاموش

وبلاگ جدید من


http://www.marg-parast.blogfa.com/



دوستان لینک بفرمایید لطفا..

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:1 توسط یه دیوونه|

امشب میخواهم تو را بپرستم...!
امشب بیا و معبود من باش...
آنقدر برایت سجده میکنم ...
و آنقدر در سجده هایم میگریم..
و آنقدر در گریه هایم ضجه میزنم تا باورت شود خداوند من هستی..!
آنگاه در دو چشمان زیبایت خیره میشوم..عاشقانه و ملتمسانه نگاهت میکنم..
و میگویـــــم خداوند من عاشــــــقــتــــــ هستـــم

(مرگ پرست)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 5:45 توسط یه دیوونه| |

اگر خدا الان و در این لحظه هواسش به من باشد من در محضر او سوگند میخورم که شرمنده ام.
شرمنده ام چون قول دادم و نیامدم...
شرمنده ام چون مشکلات توانستند بر من غلبه کنند...
شرمنده ام چون به هیچکدام از شما سر نزدم...به خدا شرمنده ام...
ای شرمندگی ببخش که به علت نداشتن بهانه برای قصوریتم به تو روی می آورم..
ببخش اگر هر دم از تو یاری میخواهم...
ببخش اگر  بـــــــــــــــــاز میگویم که من شـــــرمـــــنــده ام...

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:50 توسط یه دیوونه| |

سال نو مبارک...
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:51 توسط یه دیوونه|

...سکوتم را شکست بعضی از حرف ها 
... بعضی از نوشته ها
...خیلی از نگاه ها
...سکوتم را شکست خیلی از سکوت ها
...سکوتم را شکست صداها و آه ها
...سکوتم را شکست بغض ها و اشک ها 
... سکوتم را شکست آهنگ وبلاگ ها 
...سکوتم را شکست آمدن و قهر کردن ها
... سکوتم را شکست مسافر های بین راه ! نه ! دربست ها

...نفسم را بریدند بی درد ها ... و امروز ، سکوتم را شکستند درد ها
...سکوتم را ، شکستند نه اینکه خودم بشکنم

...آهنگ تو به حرفم آورد ، همان آهنگ بی کلام
پس من اکنون سراپا فریادم..فریادی خاموش...
فریادی تو سری خور و دیوانه و گمراه
که در اوج سکوتم شکستم و اکنون فریادی مهیبم
!...فریادی گوش خراش
!..آری من یک فریاد خاموشم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 22:54 توسط یه دیوونه| |

 

 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ...!

 

چند نفر از دوستان ، ای دی منو میخواستن ..با اینکه میدونم که همکلامی با من جز آزار و اذیت ،سودی براتون نداره اما بازم میزارم..!

marg_parast@yahoo.com

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 3:0 توسط یه دیوونه| |

حالتی عجیب و احوالاتی غریب درون خودم حس میکنم ، میل به پرواز دارم
میخواهم بپرم ، میخواهم پر بکشم.در فکر و ذهنم غوغایی بس مهیب و گوش خراش در حال آزردن من است تپشهای دلم سنگین و تندتر شده خیلی وقت است که پرم را به قصد پرواز نگشوده ام.نمیدانم اصلا میتوانم پرواز کنم یا نه ، آخر خیلی وقت است که میل پرواز در من کشته شده است ، اما امروز من پر از عشق پروازم ، پر از عشق صعود.در حال کشیدن نقشه هستم نقشه ای فریبنده که میتواند زندگی مرا رقم بزند، سخت است.این را خودم هم میدانم ، ولی میل به پرواز را هم نمیشود به همین سادگی ها در خود نیست کرد.یک جنبش به پرهایم میدهم و آنهارا گرم میکنم تا وقتی که زمانش برسد.آب و دانه هم به اندازه ی کافی خرده ام و ذخیره ی چند روز و شب را هم همراه خود دارم، ولی کار من خطرناک است و در آن شور و مصیبت پیداست.
اصلا میدانید چیست ... امروز در دل من جنگ است...جنگی نابود کننده.امروز در دل من دعوای بین شور و شوق است .شور میخواهد مرا بترساند و میل به پرواز را در من نابود کند ، اما مگر شوق نترس و بی پروای من اجازه ی این کار شوم و نحس را میدهد.پس من همچنان برای رسیدن به میلم تلاش میکنم.
آخر شما دلیل این همه پافشاری مرا به پرواز نمیدانید چون تا حالا آنرا تجربه نکرده اید!
لذتی زیبا و قشنگ همراه با شوق کودکانه  در آن همراه است
اصلا میدانید چیست؟! من در توصیف آن اجز مانده ام ، نمیتوانم ، این قدرت را ندارم که شرح بدهم
...به خدا ندارم
اگر نقشه ی من با موفیت انجام شود ، من به آرزویی که سالها در دل کوچک خود پرورانده ام میرسم و آنوقت میتوانم بعد از مدتها معنی و قشنگیهای زندگی را در خود حس کنم و بفهمم.
من عاشقم،سالهاست که عشق خود را ، پرواز کردن را،میپرست و ستایش میکنم
اما از این ترس دارم که مبدا هیچ موقع معشوق به عشق خود نرسد
ولی نه...نه..اگر نرسم..اگر نرسم..در همین قفس...این قفس بی همنفس میمیرم
اگر پسرک بازیگوش در قفس را با احتیاط باز و بسته کند..من میمیرم..نیست میشوم...!

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 12:43 توسط یه دیوونه| |

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای همواره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تو مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
 مرابا خودت ببر، خسته ام از این کویر

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 13:0 توسط یه دیوونه|

همین چند روز پیش بود که گفتم باز بر میگردم
اما نه دیگه کاره من واقعا از این حرفا گذاشته
من دیگه قادر به حتی یک ثانیه برنامه ریزی نیستم
به خوده خدا نمیدونم این بلاها از کجا میان و میریزن سرم
تا به خودم میام میبینم دور و ورم همش گرفتاریه
دنیا و کاراش حتی به من اجازه نمیدم به حرفام عمل کنم
این یعنی ظلم
یعنی زندگیه بدتر از مرگ

نمیدونم به طور ثابت کی میتونم بیام و موندگار بشم
اما واسه اومدن و پیش شما موندن لحظه شماری خواهم کرد..!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 12:2 توسط یه دیوونه| |


دلم به سان پرنده ی کوچکی می ماند که از قفس کوچکی به قفس بزرگتری افتاده باشد.برای پرنده چه فرقی می کند اگر داخل قفسی به اندازه ی یک قوطی کبریت باشد، یا قفسی به اندازه ی تمام دنیا و تمام پرندگان.قفس قفس است.قفس پرنده را نابود می کند.قفس جای نفس کشیدن نیست.هوای قفس تاریک است.اگرچه هر روز آب و دانش را می آورند و جلویش می گیرند و دورش جمع می شوند و قربان صدقه اش می روند.اگرچه گربه ی سیاه ولگرد خیابانها هیچ وقت جرات دست درازی به او را نمی کند.اگرچه هیچ وقت زیر باران سرد و خیس و بی کس نمی شود.اگرچه هیچ وقت گرسنه و تشنه نمی شود و هیچ وقت زیر آفتابهای تابستان نمی سوزد اما،هیچ کدام بهای چیزی را که از او گرفته اند نمی شود.هیچ چیز بهای دلمردگی و رنجور بودن و حسرت گذشته  نمی شود.هیچ چیز بهای این نمی شود که پرنده از درون بمیرد در حالی که ظاهر زیبا و معطری داشته باشد وهمیشه آرزو به دل، چشم به در قفس باشد تا شاید روزی اربابش در قفس را باز گذارد و اورا از قفس بیرون کند. چیز بهای این نمی شود که پرنده با حسرت به پرنده های گرسنه و کثیف خیابانی نگاه کند و در درونش اشک بریزد.هیچ چیز بهای این نمی شود که چه چه زدن پرنده ای را نشان شاد سلامتی بدانند در حالی که او برای همقطارانش ترانه مرگ و تنهایی سر دهد.اگر چه همه چیز داشته باشد و آرام و مغرور همانند نجیب زادگان بنشیند و نغمه سر دهد اما هیچ چیز،


                     هرگز بهای از دست دادن آزادی نمی شود...


 
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:13 توسط یه دیوونه| |


یاد دورانی می افتم که کودکی بیش نبودم.همیشه ماه توی اتاقم سرک می کشید.با لیخندی که شاید خستگی های یک عمر را به دوش می کشید، شب آرامش بخشی را توصیف می کرد.می گفت: تو بخواب من باید دنیا را نورانی کنم.می گفت من می دانم خانه ی تو کجاست به تو سرخواهم زد.اما نه همیشه.چون من هم همانند تو مجبور به زندگیم.من هم مثل تو، قبل از تولدم، رفتارم نوشته شده است.چون گاهی از اینجا می گذرم، پس گاهی می توانم به تو سر بزنم.برای من هیچ تفاوتی نداشت که ماه نور می دهد یا نه.می آید یا نه.من هرگز ماه را نگاه نکرده بودم.شاید یک نگاه سرسری و بی تفاوت آن هم از اقبال چرخش مردمک چشمهایم.
اما وقتی نگاهی عاقل اندر سفیهی، به -از-گذشته-تا-حالایم می کنم تفاوت های فاحش را درک می کنم.ماه با تمام صداقت و دقتش دیگر هیچ وقت به پنجره ی اتاقم نظر نمی اندازد.شبهایی را می بینم که می گذرد.آرام آرام و با حوصله.اما دیگر نگاه نمی کند.دیگر لبخند نمی زند.او نقاط مشترک را درک می کند.شاید می داند که درد هایی که سالیان دراز بر دوش کشیده، در این اندک دوران همخوابه ی من هم بوده است.شاید فهمیده است که من هم مانند او از جبرتکراری هضم ناشدنی زندگی متنفرم.شاید او هم به جایی رسیده است که بفهمد که باید تنها یک وسیله باشد.با این حالات وصف پذیر، چگونه ممکن است به من نگاه کند وقتی می داند من تمامی جزئیات نگاهش را درک کرده ام.چگونه ممکن است لبخند بزند وقتی میداند، که می دانم در وجودش هیچ قطعه ی به هم پیوسته ای به نام لبخند وجود ندارد.چگونه با آن همه روشنایی و صداقت، به من تاریکی و دروغ تحویل دهد.من هرگز به او خرده نمی گیرم.چرا که می دانم؛و می داند؛او هم به قامت نگاه های تشنه ی، یک جغد در تاریکی، حقیر است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 14:13 توسط یه دیوونه| |

امروز دیگر رمقی برای زندگی برایم نمانده.مثل مرده ای شده ام که هرروز چند ساعت از گور بیرون می آورندش تا حسرت بخورد و وقتی به اندازه ی کافی شراب حسرت را زهر جان کرد، وقتی لیاقت مرگ یافت، دوباره به گور می برندش.من به دنیایی نگاه می کنم که دیگر تاب زندگی در آن را ندارم.من هنوز نمی دانم که چگونه می توان زیست وقتی هیچ چیز خوشحالم نمی کند.هنوز نمی توانم درک کنم که چگونه انسان از زیر بار درد بی آرزو ماندن جان سالم به در می کند.روزهاست که دنبال آخرین موفقیت و لبخند واقعی زندگیم می گردم.هست اما از آن دوردستهای گذشته ی زندگیم می باشد.عجیب است من اینروزها صحنه ای را خیلی گنگ و مات می بینم اما یادم نمی آید از کجا به من سرایت کرده.اصلا اگر هم خواب بوده چرا یادم نیست چه زمانی و چه مکانی.من می بینم که یک جسم خیلی سنگین و بزرگ در تاریکی شب آنقدر به من نزدیک است که اصلا قابل تشخیص نیست.انگار چیزی دارد به من برخورد می کند.انگار من بی حس و حال پاداش این روزهای سیاهم را خواهم گرفت و درویش ماورا برایم تحفه ی سبزی آنهم به سیاق خودش خواهد آورد.انگار خبر از چیزی می دهند که من انتظارش را ندارم.نه انتظار و نه جرات. زنده ام هنوز اما احساس زنده بودن نمی کنم.مرده ی متحرک هم نیستم چون حرکتی نمی کنم.من مثل گیاهی ثابت و آرام شده ام که در گلدانی گذاشته اندش تا شاید گردش سراینده ی روزگار اورا هم سزا باشد اما درونش طوفان و جهنمی توامان است که روزی دنیارا به تخمیر واخواهد داشت.انسانی که از داخل پوسیده و هیچ ارزش و آرزویی در خود احساس نمی کند و فقط زنده است چون جسمی دارد که آویزان دار دنیاییست که هرروز،


                                                      یخ زیر پای آن کمی بیشتر آب می شود...

 


نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0:40 توسط یه دیوونه| |

بسه تنهايي ديگه توي قفس
بسه اين قفس بدون همنفس
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هر کي دل من تنگ ميشه
تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه
دوستي از رو زمين پاک شده
مردي و مردونگي خاک شده،
هرکي فکر خودشه تو اين زمونه
بايد حرف دلمو گوش کنم
غم دنیا رو فراموش کنم...

نجات من به دست توست
از اين محبس نجاتم ده

لباس كهنه تن را
بسوزان و حياتم ده!

بيا و نقطه پايان به
شعر عمر من بگذار

تنم ديوار بين ماست
تنم را از ميان بردار...
نقاب از چهره ام بردار
به آينه نشانم ده
سكوتم بدتر از مرگ است
بميرانم زبانم ده!
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
كه تنها سهم من اين است : هراس بي صدا مردن!    

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:53 توسط یه دیوونه| |

مدتها پیش وقتی دلم پر از اشک و اندوه بود،همه ی دردهایم را در آغوش گرمی، عاشقانه و صادقانه، ساعتها گریستم.اما امروز که دوباره دریاچه چشمان من،طغیان کرده و خودش را به ساحل می کوبد، نعره می زند و تمام جانم را زیر و رو می کند، دیگر آغوشی نیست که مرا در بر گیرد. شاید حالا این آغوش شوره زار اشکهای دیگری باشد. نمی دانم شاید همین گریستن این آغوش را از من گرفته.شاید یک مرد باید در خلوتهای گنگ و تاریک خودش به تنهایی بگرید. شاید آغو گریستن یک مرد باید دیوار کهنه و متخلخل حشرات باشد.نمی دانم شاید براستی باید مردی را که گریست به دور انداخت.این روزها در کوچه ها و خیابان ها به دنبال چهره ای می گردم. و عطری .هرروز به خیابان می زنم تا عطر تن چهره ای را که دوست داشتم فراموش نکنم.اما دریغ که این اشکهایی که دزدکی و سرزده به چشمهایم سر می زنند نه راهی برای دیدن چهره ای باقی گذاشته اند و نه راهی برای بوییدن تنی. قلبی که برای دیگری می تپد، از رنجای دیگری به رنج می رود و از خوشحالیهایش هم نیز.شاید به همین دلیل است که شبها با احساسات دردناک، به خواب نمی روم! به خواب نمی روم و باید ساعتها بیداری پر از رنجی را تحمل کنم. انگار مجسمه تراشی  با تیشه اش از پیکر احساسات من مجسمه ای می سازد. یک بیداری در شرایط منحصر ذهنی که قادر است تمام خاطرات خوب گذشته را به صورت عذاب آوری زنده کند.در سکوت شبانه، وقتی که حتی جغدها هم از رخوت خوابشان می گیرد و تخت از گرما ی خزنده ی تابستان بوی عرق و گرمای تنم را می دهد، باید در گذشته ای سیر کنم که پر از سرما و جنبشی مهلک بوده.همچون زمانی که خون انسان در درون رگهایش یخ ببند.چقدر یک انسان نسبت به گذشته و احوال و احساساتش می تواند غریب و بی اثر باشد که هرگز نتواند دوباره آن را زنده کند. یک انسان چقدر می تواند برای چشمهای خودش غریب باشد که نتواند حتی چشمانش را در مقابل چیزهایی که می آزاردش ببندد.من از به سوی خواب رفتن و نخوابیدن می ترسم.و من هرگز نفهمیده ام چگونه است که خاطرات خوش گذشته اینگونه می تواند دردناک و ویران گر شود که خواب و خوراک آدمی را بگیرد و جایش بیداری و بینش مصوری از دردهای بی پایان دهد.من هرگز نفهمیدم که یک معنا و حس ساده و دوست داشتنی چطور می تواند اینقدر پیچیده و دست نایافتنی و پوسنده شود.چطور می تواند یک لحظه فکر کردن و حس کردن به ساعتها گریستن ختم شود.چگونه خوابی که به سوی آرامش می رود، به بیداری ختم می شود...


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 12:24 توسط یه دیوونه| |

من که می توانم بود جز ستاره ی کوچک آب برکه، که به ستاره ای بی نظیر آسمانی  می نگرد.مرا یک لحظه سکوت، یک لحظه صدا، یک نسیم مرطوب بهاری و یا لبان کوچک سنجابی ویران می سازد.من که خواهم بود جز یک وجود موهوم و نا ماندنی؛ جز یک لحظه ی عشقی به دیدار ماندنی.جز آن نقطه ی کوچک نورانی غرقه در تاریکی.جزآن  برق معصومیت چشمهای لرزان و معصوم آهویی، مسلول پلک بر هم نهادن چشمان برکه ای.مرا اشک سرد پروانه ای بال شکسته، ناله ی رنجورزاغی  دل شکسته،  به هم می ریزد؛من آن  یک لحظه ی فراموش شدنی  ام، که احساسی به وسعت تمامی  زمانهای عالم داشته ام.آن لحظه ی کوچک و آن  درخشش ناپایدارم، که  جاودانه  دل دوخته ی دیدگان قبله  خویشم،تا مگربرگی از درختی بیفتد و نا تمام بمانم...
ای طبیعت سبز شعله وردر سکوتی تاریک و ستاره ای که وجودم را از تو به حقیقت می گیرم!همانند خواب آرام و زلال  یک بچه دارکوب، ویا نرمی سبک و خیس گلبرگ های یک گل وحشی،ویا خویشتن داری غوکی از آواز ه خوانی نیمه شبی، مرا بیش از این یک لحظه به خود نگاه می دارید؟!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 5:25 توسط یه دیوونه| |

در ردای سپید خویشتن، آرام و بی حس آرمیده ام.پرتوی نرمی از آفتاب بر صورتم می تابد.با هر نفس آرام تر می شوم.بدن سردتر اما قلب گرم تر می شود.چند لحظه پیش خودم را کشته ام.هنوز زنده ام اما چند لحظه پیش خودم را کشته ام.خون غلیظ و ناامیدم، آرام و بی حس از رگهایم بیرون می ریزد.آرامتر می شوم.انگار به خواب می روم.خوابی که همیشه  عاشق در آغوش کشیدنش بودم و همیشه از ترکش می ترسیدم.براستی خواب همیشه پر است از نرمی ها و لطافتهای کودکانه.اگر خواب پر از بی خوابی نباشد،همچون خواب من؛ همیشگی می شود.دوست داشتنی می شود.صدای قطره های خونم بر کف سرد زمین همچون لالایی افسون کننده ای در قلب احساسم می پیچد.در این اتاق در بسته، نسیمی که خوشه های گندم را می رقصاند حس می کنم.اتاق گرم تر می شود و بدن من سردتر.زخمهای این بدن، همچون زخمهای روحی که این بدن را زنده نگاه میداشت هرگز خوب نخواهند شد.بدنی که همیشه راز دار و باغبان یک روح فسرده بود، حالا با زخمهایش، روحی را، از دردهایش نجات می دهد.زخمهایی که همواره مصداق و احیا کننده ی دردها بودند، حالا درمان درد شده اند.نگاهم به میز کوچک کنار تختم می افتد.یک لیوان آب، یک عینک با شیشه های گرد و ساعت مچی.ساعت مچی من؛ آیا با خوابیدن من، به خواب خواهی رفت؟... تو هدیه کسی هستی که دیگر نیست.آیا او دستهایش را برای بیدار شدن من، بر صورتم خواهد کشید؟ آیا نسیم صدای خواب مرا به او خواهد رساند؟...
انگار خواب می بینم. تمام دردهای گذشته را خواب می بینم.تمام زندگی گذشته ام را درد می بینم.همچون قایقی که همیشه به دریا بوده و ساحل ندیده.دلم را خستگی و غربت می گیرد.تنها شده ام. دوست دارم با کسی حرف بزنم.حسرت سر کشیدن  لیوان کوچک پر از آب کنار تخت را دارم.افسوس که توانش را ندارم.دوست دارم تنها نباشم.دوست دارم،  دوست داشته  شوم. دوست دارم تا با همینقدر آرامش، کابوس های بیداریم را ببینم.دوست دارم همینقدر آرام و بی صدا زندگی کنم.دوست دارم تا ابد در این آرامش بمانم.تا میان گلخانه ی شبنم زده گلهای مریم، بیصدا و آرام قدم بزنم و تا اعماق رگهایم نفس بکشم.دلم می خواهد بیدار شوم و تا ابد درد بکشم...دلم .می..خواهد...دلم می.. خواهد...بیدار...ب..م..ا...نم....

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 15:38 توسط یه دیوونه| |

 

مادرم هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست  . . .

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 14:47 توسط یه دیوونه| |

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

 

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 22:48 توسط یه دیوونه| |

شما نامردمان مردمان پوش !!
که در آسایش گیتی به عیش و نوش پردازید
نمی بینید نگاه حسرت بیچارگان را !
در پس چشمان نیلی آن نگاه منتظر مانده به دستان گره خورده نمی بینید
نمی بینید آه و ناله ی درماندگان را
 شما بیگانگان با مهر و رافت در کجا خواهید فهمید !؟
که قبل و بعد این دنیا دگر سرمایه ای نیست !!!
دگر جاه و مقام جاودانی نیست !
دگر این عیش و نوش و این همه بیگانگی نیست...!
در آن دنیا که انسان جنس انسانی است
در آن دنیا که فخر و عزت و شوکت به پول و جاه دنیا نیست
شما ماندید و تنها یاد آن دنیا
در آنجا ناله ها فریاد آزادیست
در آنجا خانه ی امید باقیست
 در آنجا آسمان آبی است.

نه به یکی که نون شبشو از این و اون تهیه میکنه
نه به یکی که میتونه با پولش آدم بخره
آخه این چه قانونیه ؟! اینو کجا نوشتن ؟!
خداوندا نگاههایم را معصومانه به تو می آویزم که ببینم تدبیرت چیست :؟!!!
میدانم که حتما تدبیری داری !!! پس همچنان منتظرم.

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 13:55 توسط یه دیوونه| |

سهراب : گفتی چشمها را باید شست !
شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید!
 دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت
 رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام
را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر
باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 3:12 توسط یه دیوونه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ